بنام خدا
از شرف شد کز صدف گوهر جدا افتاده است
گندم از عزت بکام آسیا افتاده است
سرخ رو چون مس مشو محتاج مسگر میشوی
زر ز زردی بی نیاز از کیمیا افتاده است
برتری جوئی سر تعظیم می ساید به خاک
سایه از افتادگی بی اعتنا افتاده است
شهوت دنیا پرستی برق عالمسوز شد
آتش اندر خرمن خلق خدا افتاده است
طوق قمری رنگ خون اوست گرد گردنش
بر سر ما هر بلا از آشنا افتاده است
در میان بی هنرها میکشم رنج هنر
گنج در ویرانه افتادو بجا افتاده است
حاسد از مهر و محبتهای ما گستاخ شد
بره از نرمی بخوان اغنیا افتاده است
هر چه شب تاریکتر تا بنده تر باشد سهیل
از حسادت بر زبانها نام ما افتاده است
هر که دارد حرص کسب زورو زر جز طبع من
همت عالی بباز بینوا افتاده است
(سهیل )
